تبليغاتX
http://hadi rahimdel.blogfa.com
دست نوشته های هادی رحیم دل نویسنده وکارگردان فیلم کوتاه

عشق را باید دید

عشق زیبا است

زندگی را باید دید

چشم ها را باید بست

دردهارا باید گم کرد

جور دیگر باید دید

آری جور دیگر باید دید

به پدر باید نگریست

وبه مادر اینک

لحظه ای باید بچشاند

طعم تلخ بی مهری را

به برادر شاید

به برادر شایدبی برادر بودن

وبه خواهر اکنون

سر به زیر انداختن

به برادر قطره ای از عشق را

به پدر لحظه ای از زندگی

دوستی باید کرد

زیر این سقف سفید

زیر این ظلمت شب

زیر این سم کبو تر های خشم

آری دوستی باید کرد

در پناه عشقی

ساده و سر گشته

که مهم نیست هنوز

نه بشر نه من نه تو

نه سفید نه سیاه وزرد وآبی

همه را باید نگریست

همه را باید نگریست

عشق را باید دید

دسته جمعی شاید

دسته جمعی شاید

                                        (هادی رحیم دل)

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 16:22  توسط hadi   | 

سلام. امیدوارم که حال تمامی شما ها خوب باشه.

ترو خدا سر زنشم نکنید. نتونستم سر بزنم وزود زود

آپ کنم. قول میدم تکرار نشه. حالا لطف کنید بخونید.

                    پیامبران سرزمین ما

چند روز پیش صبح زود با چند تا از همکلاسیهام قرار

گذاشته بودیم که با هم بریم طراحی واز طرفی هم

دیداری رو تازه کنیم. چون تو طول تابستون همدیگه رو

ندیده بودیم. خلاصه روز 4 شنبه ساعت 7 صبح با هم

قرار گذاشتیم تو میدان مجاهدین.

روز موعود فرا رسید.سا عت 6 صبح از خواب ناز بلند شدم

وبا کلی فکر وطرح برای طراحی تخته شاسی و وسایل

دیگه رو برداشتم وساعت 5/6 از خونه زدم بیرون.

درست راس ساعت 7 سر قرار بودم.  اون طرف میدون را

که نگاه کردم یکی از هم کلاسی های دخترم رو دیدم که از

تاکسی پیاده شد. همدیگه رو دیدیم وباهم چاق سلامتی کردیم.

رفتیم کنار پیاده رو وایسادیم ومنتظر بقیه بچه ها شدیم تا بیان .

خلاصه همین جور که منتظر بودیم باهم از خاطرات

 روز های گذشته رو می گفتیم و می خندیدیم . ساعت دیگه

 7:20 دقیقه شده بود. دیگه داشت حوصله مون سر می رفت.

 چند متر اون طرف تر رفتیم تا به اول خیابون امام خمینی رسیدیم.

چند مامورراهنمایی رانندگی اونجادر حال انجام وظیفه بودند.

به انتهای خیابون سری زدیم وبرگشتیم. همین که برگشتیم دیگه

شک مون به یقین تبدیل شد که بچه ها نمیان و ما دوتا سر کاریم.

خلاصه داشتیم خدا حافظی می کردیم که یه دفعه دو تااز ماشینهای

الگانس پلیس اومدند ورو سرمون خراب شدند. مثل اینکه یه باند بزرگ

قاچاق مواد مخدر رو می خواند دستگیر کنند کنار پاهامون دستیشون رو

کشیدند ووایسادند. یکی پر از آقایونی بود که صورتهاشون از ریش پیدا

نیست وتو ماشین دومی پر از خانومهایی بود که جز کل بدنشون

گوشه چشمشون رو هیچکی نمی بینه وبه کلاغ سیاه معروفند.یکی

از اون آقاهای محترم منو صدازدو بهم گفت اینجا چی کار

میکنی؟ چرا اینجا وایسادی؟بهش گفتم: هیچی جناب سروان منتظریم.

بهم گفت : منتظر کی ؟

بهش گفتم: چند تا از دوستام.

همین که اینو گفتم

بهم گفت: خیلی پر رو یی .چند تا چند تا رو. همین یکی بست.

گفتم :کی قربان؟

گفت :اون دختره. اون کیته. با هم چه نسبتی دارین؟

گفتم: اون خانوم . اون همکلاسیمه وبا هم  هیچ نسبتی نداریم

 خلاصه همین جوری منو سوال پیچ کرد ومن هم بهش جواب می دادم

که یک دفعه بهم گفت باید هردوتا تون رو ببریم ستاد امر به مهروف ونهی

از منکر تا دیگه نخواهید تو خیابون از این غلطها بکنید.

اینجا مملکت اسلامیه واین شهر هم شهر دارالعباده یزده که دیگه

شما جوونها اون رو به گه کشیدید. بعد یه دفعه بهم گفت:

احمق بیشهور این چه مدل ریشیه که تو گذاشتی؟ چرا رو کلات نوشته

نیویورک؟

من که دیگه از این سوالش خونم به جوش اومده بود

مقداری منو من کردم واصلا جوابش رو ندادم. یک دفعه یکی

از اون کلاغ سیاهای چادر به سر اومد از ماشین پایین وبه دوستم گفت:

بیا بیا برو تو ماشین تا تکلیغت رو مشخص کنیم.

دیگه باورمون شده بود که باید امروزمون به قول ما یزدیها

ناخُش باشه. خلاصه هزار التماس وبخشش راضی شون

کردیم که مارو به اونجا نبرن واونها هم به این دلیل ما رو به

ستاد امربه معروف نبردن چون قبلش با مادر دوستم تلفنی

صحبت کردن . جالب این بود که افسره می گفت شما جوونهای امروزی

جوونهای دوره شاه رو رو سفید کردید واز طرفی خودش رو یک هنر مند

طراح معرفی کرد ومی گفت با مخلوط مرکب وذغال کار می کنه ووظیفه

خودش رو تو این مملکت ارشاد جوونها معرفی کرد . خلاصه اون روز مون

رو سیاه کردندو رفتند ودیگه ما دوتا هم که اومده بودیم سر قرار دستمون

به قلم نرفت تا طرحی رو روی کاغذ پیاده کنیم.

حالا سوال هایی که اونها از دوستم پرسیده بودند رو بخونید

ا1- اسمت چیه؟

2- بچه کجایی؟

3- چرا لبهات رو ماتیک زدی؟

4- چرا موهات بیرونه؟

5- چرا رو گونه هات رو سرخ کردی؟

6- چرا خط چشم کشیدی ؟

7- اون پسره کیه با هاته؟ و....

وجالب این بود که تمام این سوالها رو اون مرد ریشو از اون

دختر می پرسید نه اون کلاغ سیاها.

اینجا است که آدم به یاد اون ضرب المثل معروف میفته که میگه:

کافر همه را به کیش خود پندارد.

مرسی.منو با نظرهاتون یاری کنید. مواظب پیامبران سرزمینتون باشید.

هنر دوست جوان. هادی

 

 

     

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 1:19  توسط hadi   |