پر کن پیاله را
کین آب آتشین
دیری است ره به حال خرابم نمیبرد!
این جام ها که در پی هم می شود تهی
در یای آتش است که ریزم به کام خیش
گرداب می ربایدو، آبم نمیبرد!
.......
من باسمند سرکش .جادوی شراب،
تا بیکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته مرگ وزندگی
تا انتهای عشق
تا کوچه باغ خاطره های گریز پا
تا شهر یاد ها....
دیگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمیبرد!
.....
هان ای عقاب عشق
از اوج قله های مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مراکه شرابم نمی برد
آنجا ببر مرا که شرابم نمیبرد
هان ای عقاب عشق
.....
فریدون مشیری
..............................
آری عشق است عشق
که گاهی تو را به دنبال خود می کشاند
و تو راتاانتها میبرد
وبعد ناگهان
آن را نمی بینی
جز مقداری خاطره تلخ