تبليغاتX
http://hadi rahimdel.blogfa.com
دست نوشته های هادی رحیم دل نویسنده وکارگردان فیلم کوتاه

                                   شمر دیکتاتور برزگ قرن

سلام دوستان.

چند روزی است که شدیدا در گیر کارهای عملی ای شده ام که باید برای ژوژمان تحویل بدهم ودر موازات آن در گیر پیش تولید فیلم مستند جدیدم هستم که در ماه محرم آن را کلید خواهم زد .خلاصه چند روزی است که بد جوری دوباره در کتابخانه ها پرسه می زنم ودنبال کارهای تحقیقی فیلمم هستم. چند روز پیش به دنبال کتابی می گشتم که در آن جنگهای  بین خیر وشر را توضیح داده باشد تا بتوانم به استناد در فیلمم حرفی را بزنم واز آن جنگها الهاماتی بگیرم ودر فیلمم استفاده کنم. همین طور که داشتم در فایل کتابخانه به دنبال کتاب مورد نظر می گشتم  ناگهان یکی از دوستانم را دیدم که چند سال پیش در هنرستان سینما باهم بودیم.او برادر شهید بود ویادم است در هنرستان به همین دلیل ریاست بسیج هنرستان را به او داده بودند وهر جا خبری بود او را پیش قدم می کردند وجلو می انداختند.یادم است در مسابقه تنیس که در هنرستانمان بود با آن همه کپکپه وغروغوری که داشت بردم و آن کوه غرور را به مشتی خاک بدل کردم  وباز یادم است از آن روز به بعد همیشه به پایم می پیچید ومرتب سنگ می انداخت هرچند من از روی آن سنگها می پریدم. خلاصه بعد از مقداری چاق سلامتی ازش پرسیدم خب دیگه چه خبر واو بهم گفت که هیچی جز خبر مرگ دیکتاتور بزرگ قرن. من که مدتی بود اصلا تلوزیون نگاه نمی کردم واز اخبار روز خبری نداشتم ازش پرسیدم دیکتاتور بزرگ قرن دیگر کیست واو به من گفت صدام. مگر نمی دانی صدام را امروز صبح به دار آویختند. من که از تعجب موهایم صاف شده بود وداشت کم کم به هم می پیچید تا به شاخی بدل شود  پرسیدم صدام را به دار آویختند. صدام را کشتند؟ و او که از وجناتش معلوم بود که از این کار کمال رضایت را دارد گفت بله. صدام را امروز به دار آویختند واز ته دل آهی کشید وخنده ای کرد. من که منظور خنده او را فهمیدم به کنایه گفتم وآب سردی را به جگر شما ریختند وآن را خنک کردند. او که از این حرف من بسیار ناراحت شد گفت : نه اصلا با این کار دردی از ما دوا نکردند وبرای ما فایده ای نداشت. ناگهان کتابدار کتابخانه به کنار ما آمد وبه ما گفت ببخشید اینجا کتابخانه است نه سالن مشاعره وما هم که منظور حرف او را فهمیدیم به بیرون رفتیم وکلی با هم حرف زدیم. خلاصه از حرفهایش هم می شد خوشحالی را فهمید ودیگر اینکه نا راحت نیز بود. او می گفت که حق صدام اینگونه کشته شدن نبود. او را نباید به این را حتی به دار می آویختند ومی کشتند. آنها حق خونهای ریخته شده ما را ندادند. جواب شکایتهای مارا ندادند. مگر این عدالت است. آدمی که یک نفر را می کشد را اعدام می کنند وصدام را هم که به تعداد بیشماری در عراق ، ایران و کویت آدم کشته است را هم همانطور اعدام کنند. از این برخورد نا عادلانه آنها  بسیارناراحت بود ودل پری داشت. اما به نظر  من کشته شدن او مهم تر از چگونه کشته شدنش بود.خلاصه مقداری در صحن مسجد جامع یزد با هم حرف زدیم وهر دو فارغ از اینکه چه کاری با کتابخانه داشتیم  با ذهنهایی پر از حرف وفکر را هی خانه هایمان شدیم. درراه با خود فکر  می کردم ومی گفتم مگر می شود صدام را اعدام کرده باشند. صدام که همین اسمش لرزه بر بدن آدم می اندازد. او که روزی بر بلندا ایستاده بود وهر حرفی می زد اگر اجرا نمی شد بی هیچ ترسی گردنت را می زد. ناگهان در همین افکار بودم که به فکر فیلمی افتادم که چند روز قبل جاوید در خانه شان بهم نشان داده بود. جنایتهای صدام. فیلمی که حالا هم که به یادش افتادم  حالم بد شد . مردی را که داشت التماس می کرد تا به داخل چرخ گوشت نیندازنش را به یاد دارم.نمی خواهم آن صحنه ها را برایتان شرح بدهم شاید دیده باشید. در همین افکار بودم واصلا باور نمی کردم که صدام را به دار آویخته باشند. به خانه رسیدم. به سرعت تلوزیون را روشن کردم . چند دقیقه بیشتر به اخبار ساعت دو بعد از ظهر نمانده بود. همانجا کنار تلوزیون نشستم تا اخبار شروع شد. اولین خبر خبر اعدام کردن صدام بود. تصویر صدام را نشان می داد. جلو تر آمدم . چهره اش را در محاکمه اش در دادگاه چند روز پیش در  تلوزیون دیده بودم وبه یاد داشتم بله واقعا صدام بود. با یک لباس رسمی وریش نیمه بلند. جلادی همراه با او بالا آمد. طناب دار را به گردن او آویخت وتصویر تمام شد. وبعد تصاویر او را در تابوت نشان داد. باز هم باورم نمی شد. ناگهان پدرم  که چند لحظه قبل وارد شده بود واو هم همچو من مجذوب این خبر شده بود وحرفی نزده بود گفت: بدلش بود. باز تعجب تمام وجودم را گرفت. درست می گفت. صدامی که تا قبل از دستگیریش در آن خانه متروکه چهل بدلش را دستگیرکرده بودند وبعضی از آنهارا به واسطه یکی  نبودن دی ان آیشان تشخیص داده بودند مگر نمی شد که اینجا بدلش را به دار بیاویزند. همچنان که این مطالب را می نویسم نیز باور ندارم که کسی بتواند دیکتاتور بزرگ قرن را به دار بیاویزد. حتی آمریکا  که به قول سیاسیها قدرت بزرگ منطقه است. خلاصه از اینها که بگزریم  من با مرگ صدام به هدف خود رسیدم. شخصیت شر داستانم را به دست آوردم. همیشه حسن نقاشی به من می گفت که مطالب فیلمت را برای تماشاچی تفسیر کن و من نمونه ای را یافتم تا بتوانم برای چندین نریشن فیلمم تفسیر هایی را بیاورم . البته یک دفعه فکر نکنید که من از صدام  ونامش استفاده می کنم نه. از کارهای او برای کارهای یکی از شخیتهای شر داستانم  استفاده می کنم وآن شخصیت شمراست .شمر. کسی که در صحرای کربلا فاجعه آفرید وباآن فاجعه محرم محرم شد. ببخشید اگر سرتان را درد آوردم. هنر دوست جوان . هادی رحیم دل        

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 1:17  توسط hadi   |