تبليغاتX
http://hadi rahimdel.blogfa.com
دست نوشته های هادی رحیم دل نویسنده وکارگردان فیلم کوتاه

                                   کویر زنده

شب بود.تو اتاق نشسته بودم. تازه بخاری را روشن کرده بودم ولم داده بودم رو او صندلی لهستانی وتاب می خوردم . وگاهی نیم نگاهی به برفی که بیرون شدیدا در حال بارش بود می کردم.  داشتم ماهنامه سینما را می خواندم که یک دفعه تلفن زنگ زد. شماره آقای تهرانی افتاده بود. کارگردان اون پروژه ای که تازه تو اون به عنوان مدیر تولید معرفی شده بودم. پروژه یک فیلم سینمایی ناتورالیستی بود که فضای اصلی آن کویر بود .با نام کویر زنده. آقای تهرانی یک لو کیشن  می خواست تو دل کویر. در اصل یک کاروانسرای قدیمی ومخروبه. چند جا را قبلا به او نشان داده بودم وقرار بود که درباره   ok بودنش بهم خبر بدهد.گوشی را برداشتم وبعد از مقداری چاق سلا متی بهم گفت که هیچ کدوم از اون  لوکیشنها مورد پسندش نبوده و درباره هر یک بهانه ای داشت. منم قبول کردم . قرار شد فردا صبح ، من ، آقای تهرانی وخانوم فرجامی که به چشم خواهری خیلی هم خوشکل بود ومعلوم بود که ازاون بچه مایه دارهای تهران است وتهیه کننده این فیلم بود برویم ولوکیشنی دیگر را ببینیم.بهش گفتم در چند کیلو متری شهر یه روستا است که ما بهش می گیم روستای گم شده.تقریبا مربوط به1000 سال پیش است وخلاصه ازاون روستاهایی است که اطرافش رو دیوار کشیده اند. درست وسط کویره وبه نظرم میشه به عنوان یک کاروانسرای قدیمی جاش زد. خلا صه قرار شد صبح حرکت کنیم. بهش گفتم من چند جا کار دارم وباید دنبال کلی وسایل بدوم. بعد از اون که کارها را راستو ریس کردم با شما تماس می گیرم ومی آیم ومیرویم اونجا.

اونم بلاجبار قبول کرد. خلا صه صبح از خواب پاشدم وراهی اداره ارشاد شدم. تا اومد اونجا کارم تموم بشه ساعت دیگه12 شده بود. با آقای تهرانی تماس گرفتم  وگفتم حاظر باش که من اومدم. تا هتل راهی نبود. 5 دقیقه ای به اونجا می رسیدم. هوا سرد شده بود ومه غلیظی تمام خیابون رو گرفته بود. وخلاصه ترافیک نیمه سنگینی نیز راه افتاده بود.  یک ربع شد تا به اونجا رسیدم . تو هتل رفتم ویک راست درب اتاق آقای تهرانی رو زدم. او شال وکلاه کرده بود .خانم فرجامی  هم از اتاق خودش اومده بود تو اتاق آقای تهرانی وهر دوشتند با هم حرف می زدند. همین که منو دیدند به سرعت از اتاق خارج شده وهمراه با هم  رفتیم وسوار ماشین شدیم. واقعا هوا سرد شده بود. به آقای تهرانی گفتم ای کاش می شد تو این هوای سرد نمی رفتیم اونجا ولی او با این نظر من  موافقت نکرد وگفت مثل اینکه نمی دونی ما فردا پرواز داریم. خلاصه بلاجبار قبول کردم  وراه افتادیم تا اومدیم تو اون مه از شهر خارج بشیم ساعت شده بود 1 بعد از ظهر. خانوم فرجامی بنا به وضعیت دختر بونش وکاری که می کرد کلی به صورتش آرایش مالونده بود وخودش رو معطر کرده بود ویک عینک ته استکانی هنری به چشم گذاشته بود که خیلی هم به اون دکماغ سر یالاش میومد. رادیو ماشین داشت در مورد وضعیت بد جاده ها وتعداد تصادفات حرف میزدوتذکر میداد که حتما وسایل زمستانی رانندگی را همراه با خود داشته باشید. خلاصه از شهر خارج شدیم . آقای تهرانی می گفت که عادت داره همیشه تو ماشین تخمه بخوره بنابر این کنار یه دکه جاده ای وایسادیم و کلی تنقلات از جمله تخمه خریدیم. سفر جالبی بود.همین که رادیو خواست اخبار ساعت 2 را بگوید خانم فرجامی هم زبان باز کرد وگفت بجای رادیو برایش یه موسیقی ازکویری بگذارم.چون داشتیم وارد کویر می شدیم. منم که هیچی جز سنتی نداشتم برایش یک موسیقی از استاد شجریان گذاشتم. خلاصه به گفته خودشان بهتر از رادیو بود.از دور چراغ گردان ماشین پلیس که در حال گردش بود را دیدیم وبعد از لحظه ای سر بازی که لباسی رنگی را به تن کرده بود وتابلو ایستی را به دست گرفته بود. ما را در کنار جاده متوقف کرد وبعد از سلام علیک مقصد را از من پرسید .من هم روستای گم شده را به عنوان مقصد معرفی کردم.سر را داخل ماشین کرد وهمین که خانم فرجامی را دید به کنار اتومبیل پلیس رفت وبه افسرچیزی گفت .او با شنیدن این خبرمثل اینکه خبر مهمی را بهش داده باشند به کنا رماشین ما آمد ومقصد را از ما پرسید وما روستای گم شده را جواب دادیم.او با شنیدن این خبر ودیدن آن دختر از ما خواست که هر سه از ماشین پیاده شویم وبه داخل پاسگاه برویم. هر سه داخل پاسگاه شدیم. من به او توضیح دادم که ما یک گروه ساخت فیلم سینمایی هستیم ودر حال پیدا کردن لوکیشن می باشیم وبه او مجوز هایمان را هم نشان دادیم. اما او از آن وظیفه شناسان بود. نامه ومجوز ما را استعلام کرد وتا جواب آن را نگرفت، ترخیص مارا نداد.مشکل بزرگ دوم ما فرجامی  بود. آن مرد می گفت که چرا این خانم را همراه کرده ایم وبه آن منطقه دور افتاده می بریم. بدی کار این بود که در مجوز ما نام تهیه کننده خانوم فرجامی نوشته نشده بود . بعد از کلی بحث با آن مامور پلیس راه فهمیدیم که یک گروه سه نفره قاچاق زیر خاکی در این مسیر در حال تردد می  باشند که ما بجای آنها اسیر شده بودیم  ودر نهایت با کلی معذرت خواهی از خدمتشان مرخص شدیم و توانستیم همه به اتفاق هم ماشین را از پارکینگ بیرون بیاوریم وبه طرف مقصد به راه افتیم..وقتی  به جاده خاکی ای که به روستا ختم می شد رسیدیم به ساعتم که نگاه کردم سه بعد از ظهر را نشان می داد. دیوارهای آن روستا ازدورهویدا بود.ازهمانجاموقعیت آن روستا را برای تهرانی توضیح دادم. هرچند ازشیشه های بخار گرفته ماشین نمی شد بیرون را به خوبی دید. فکر میکردم اینبار دیگر زده ام وسط خال.کم کم به اونجا نزدیک شدیم.ورودی روستا آب
آنباری بود که هفت تا بادگیر داشت .همانجا کنار آب انبار وایسادم. هر سه از ماشین پیاده شدیم. واقعا هوا خیلی سرد بود واون باد کویری تا مغز استخوان آدم رو می سوزوند. تهرانی با اون دوربین تصویر برداری کوچیکش از او نجا مقداری تصویر گرفت. فرجامی هم به دقت هر چه تمام تر فضا را می دید. هر وقت راه می رفت ، پاشنه های بلند کفشش تو اون خاک نرم که بارون هم روش ریخته بود وگل شده بود تا ته فرو می رفت. یک رشته قنات از کنار روستا رد شده بود که در فاصه چند متری در پرسپکتیو خودش رو مخفی می کرد. بوی نم کاه گل وخاک حس عجیبی رو ایجاد می کرد. فرجامی واقعا دهنش از دیدن این روستا باز مونده بود. خصوصا اینکه دیوارهایی رو می دید که بر اثرفرسایش تا دومتر زیر خاک رفته بودند.

چیزی در چند صد متردور تراز روستا نظر ش را جلب کرد که بالای قله کوه را مثل دژی درست کرده بودند. از من سوال کرد .خندم گرفته بود.آخه اون تا حالا دخمه ندیده بود.ووقتی من به او گفتم دخمه است با تعجب به من نگاه کرد.

تهرانی همچنان داشت از اون فضا تصویر می گرفت که به کنار فرجامی آمد وجواب مثبت را داد. ناگهان صدای سگی هرسه مارا به خودآورد.هرسه به شتاب به داخل ماشین سوارشدیم.سگ بیچاره از اینکه آدمی را آنجا دیده بود به وجد آمده بود وسر جایش وایساده بود وپارس می کرد. به پیشنهاد تهرانی رفتیم تا پشت دیوار روستا را هم ببینیم. از کنار سگ که رد می شدیم تهرانی سرش را از پنجره بیرون آورده بود وبا دست برای سگ شکلک در می آورد.به پشت دیوار روستا رسیدیم.بوی تعفن شدیدی به مشام می رسید. به آن دخمه خیلی نزدیک شده بودیم. فرجامی  گفت تا برویم .آنجا را هم ببینیم. کنار جاده وایسادم. تهرانی پیاده شد .حدودا20 کیلومتر وسط کویر بودیم وبا جاده فاصله داشتیم . بعد از لحظه ای از بوی تعفن شدید تهرانی به سرعت به داخل ماشین باز گشت وجواب مثبت را داد. به خواسته فرجامی  عمل کردیم وبه طرف دخمه به راه افتادیم. قناتها را یکی یکی پشت سر گذاشتیم. بالای یکی از آنها که از کنارش رد شدیم چرخ چاهی گذاشته شده بود. تهرانی گفت مثل اینکه هنوز هم کسی اینجاها زندگی می کند . از کنارش رد شدیم وبه سوی دخمه پیش می رفتیم. رشته قناتها کم کم از جاده دور می شدند.  رفتیم تا به دخمه رسیدیم. تهرانی و فرجامی  از کوه بالا رفتند.آنقدر برایشان جذاب بود که سرما را از یاد برده بودند. بعد از مدتی آمدند پایین. واقعا تعجب کرده بودند. هنوز می گفتند استخاون وجمجمه مرده ها در آنجا دیده می شود. خلاصه ساعت 4 بود که داشتیم باز می گشتیم. نگاهت تهرانی فقط به جا ده بود وبس. ناگهان مثل اینکه چیز عجیبی را دیده باشد به من گفت وایسا. ایستادم. به تندی از ماشین پیاده شد ودر چند متر آنطرف تر کنار چاهی نشست. وبا دست به ما اشاره کرد که بیایید. من به فرجامی نگاهی کردم وهمانطور با ماشین به خارج از جاده وکویر رفتم. کنار تهرانی که رسیدم دیدم مردی را در بغل گرفته.

پیر مردی حدودا 60 ساله  که کنار چاهی روی زمین افتاده بود .الاغش نیزدرکنارش ایستاده بود. از پاهای پیر مرد خون می چکید وسیاه شده بودو شدید باد کرده بود. از ردی که روی زمین بود معلوم بود چند متر آنطرف تر فکر کنم مار یا عقربی نیشش زده بود واو با تقلا سعی در نجات خود داشته است. هوادیگرکم کم داشت رو به تاریکی می رفت.خلاصه به سرعت اورا سوار ماشین کردیم . همین که خواستم حرکت کنم فهمیدم که مکاشین نمی خواهد حرکت کند. چند بارتقلا برای حرکت کردن ولی ماین به زور می خواست حرکت کند. شیشه را پایین کردم.صدای زوزه باد به راحتی ازکنارشیشه به گوش می رسید. از داخل پنجره بیرون را دیدم. لاستیک عقب پنچر شده بود.  وبد تر از او تازه تو گل هم نشسته بود. خاکهای نرم اونجا بعداز کلی وقت تازه آب خوره بود وشده بود مثل یک با تلاق. خلاصه چاره ای جز عوض کردن لاستیک نداشتم.زاپاس وجک رو از تو صندوق عقب بیرون آوردم وجک رو زیر شاسی ماشین گذاشتم. از بس دستام یخ زده بود آچار چرخ رو به سختی تو پیچ جا گذاشتم وپیچ ها رو شل کردم. بعد از مدتی تهرانی هم از ماشین پیاده شد. شروع کردم به جک زدن  .هرچه جک می زدم اون جک بود که تو گل فرو می رفت وحتی ماشین یک سانت هم از زمین بالا نیو مد.بد تر از او ناینکه یک پیر مرد در حال مرگ ویک دختر جوان هم همراه ما بود واون مامور راهنمایی به ما گفته بود که مسیر راه اشرار همین راهه.خلاصه با تهرانی به این طرف واون طرف دویدیم وچند تا سنگ وکلوخ پیدا کردیم وزیر جک گذاشتتیم که باز هم اثری نداشت. اون دوتا سگ هم اومده بودند ودر چند متری ما وایساده بودند ومدام پارس می کردند.بارون شدیدی شروع به باریدن کرده بود. هوا دیگه گرگ ومیش شده بود.یک دفعه چیزی به فکرم رسید. دویدم از کف پا داخل ماشین فرشهای لاستیکی کف پا را برداشتم وروی اون چندتا سنگ وکلوخ کذاشتم .شروع به جک زدن کردم. ماشین حالا دیگه اتز سطح زمین کنده شد ولا ستیک مقداری آزاد شد. خلاصه اون رو بیرون آوردیم ولاستیک سالم را یجای اون گذاشتیم. من وتهرانی دقیقا شده بودیم مثل دوتا موش آب کشیده.با خوشحالی سوار ماشین شدیم همین که اومدم حرکت کنم دیدم باز ماشین حرکت نمی کنه.دلم داشت تو اون تاریکی از ترس آب می شد. هرچه گازمی دادم ولی فقط ماشین در جا می زد وحرکتن نمی کرد. تهرانی رفت پایین ومشغول هل دادن شد. فایده ای نداشت.سر ورویش پر از گل شده بودواز سرما داشت می لرزید ولی کاری نمی شد کرد وچاره ای در آن سرما نبود. اونجا تو دل کویر وتو جاده ای ای که مسیر قاچاقچیها بود.مدام فرجامی بهم گوش زد می کرد که حال پیر مرد داره خیلی بد تر میشه.زودباشیم.دوباره مجبور شدم از ماشین اومدم پایین.لاستیک ماشن تانیمه توگل گیر کرده بود. فرشهای کف پا را زیر لاستیک گذاشتم وبه تهرانی گفتم بشینه پشت فرمون تا من هل بدم. سگها دیگه به چند قدمی ما اومده بودند.بارش باران بیشتر شده بود .صدای غرش آسمان در آن تاریکی مورا به تن آدم سیخ می کردوترس را چند برابر. تهرانی چند باز گاز داد نا ماشین درست حسابی روی آن فرشها قرار گرفت یک دفعه ماشین به شتاب از آن مخمصه بیرون آمد .به سرعت تهرانی به کنار جاده رفت ومن هم به تندی دویدم وسوار ماشین شدم. وقتی روی صندلی ماشین نشستم آب به راحتی از شلوارم به داخل ماشین زبانه کشیده بود. خیلی سردبود.خودم را به بخاری ماشین چسبانده بودم. به سرعت از آن جهنم خارج شدیم وبه طرف شهر باز گشتیم.از کنار آن پلیس راه بدون آنکه به علامت ایست مامور توجهی بکنیم رد شدیم وبه سرعت به طرف شهر آمدیم.وپیرمرد را به اولین بیمارستان رساندیم. دکتر می گفت عقرب پیر مرد را نیش زده وسم عقرب اندکی دیگر بوده است که جان پیر مرد را بگیرد. خلاصه سر وقت به بیمارستان رسیده بودیم.وپیر مرد از مرگ نجات یافته بود هرچندامکان دارد الاغش دیگر تا حالا خوراک آن دوتا سگ شده باشد. خلاصه آدرس وشماره تلفنمان را به پرستاران بیمارستان دادیم .از آن خارج شدیم وبه طرف هتل راه افتادیم. فرجامی وتهرانی را به هتل بردم وخود به خانه رفتم. حدود ساعت 10 بود که تلفنم زنگ خورد باز شماره تهرانی بود. گوشی را برداشتم تهرانی بود که با عجله به من گفت که من حالا در بیمارستام شهدا هستم به سرعت بیا اینجا فرجامی  بد حال شده.

به سرعت خودم را به بیمارستان رساندم. در بیمارستان تهرانی را دیدم که رنگ زرد کرده بود وهمراه بایکی از خدمه زن هتل کنار اتاق انتظار ایستاده بود.بیچاره فرجامی مسموم شده بود.دکتر میگفت علت مسمومیتش تناول سم عقرب است وفکر می کرد می خواسته خود کشی بکنه .که ما براش داستان رو توضیح دادیم وفهمیدیم که اون بد بخت چقدر پای اون پیر مرد رو مکیده بوده وسم بدنش رو خورده بوده که خودش به این حال افتاده بود. خلاصه شب رو در بیمارستان صبح کردیم. صبح به اتفاق فرجامی وتهرانی از بیمارستان خارج شدیم .اما وقتی که دیکه پرواز از دست اون دوتا در رفته بود واونا مجبور شدند یک شب دیگه رو تواون هتل سپری کنند. فردای آن روز آنها راهی تهران شدند ومن راهی ارشادوهماهنگی کارها وحالا بعد از یک سال که اینها را مینویسم تو سالن سینما به اتفاق تهرانی و فرجامی نشسته ایم ومنتظر اولین اکران فیلم هستیم .این صدا صدای کف زدن مردم است که با دیدن نام  کویرزنده که روی پرده سینما حک میشود تمام خاطرات فیلم را به یادم می آورد.

 

 

 

 

                                              کویر زنده

                                            هادی رحیم دل

                                               پاییز85   

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 0:17  توسط hadi   |