تبليغاتX
http://hadi rahimdel.blogfa.com
دست نوشته های هادی رحیم دل نویسنده وکارگردان فیلم کوتاه

سلام دوستان

شور عشق

چند روز پیش بود که همراه با چند تا از دوستانم برای گرفتن تعدادی از صحنه های فیلم شیر خدا(مستند جدیدم) که با موضوعیت محرم در حال ساخت آن هستم راهی روستای محمد آباد میبد یزد شدیم.در راه که می رفتیم همانطور که ذهنم در گیر دکوپاژفیلمم بود وپلانهایی را که می خواستم بگیرم در مخیله ام مرور می کردم یک چیز قسمتی از فکرم را درگیر خود کرده بود. همانطور که میرفتیم هنگامی که به پشت کامیونی می رسیدیم یک چیز بود که در تمامی آنها یکی بود. جدا از مدل ونوع ماشین وآن نوشتن نام یکی از ائمه اطهار بر پشت کامیونها بود. یا        ابو الفضل. یا قمر بنی هاشم. بیمه ابو الفضل و... یکی از دوستانم ناگهان نام بیمه ابوالفضل را پشت کامیونی خواند وبه شوخی گفت یک بیمه جدید هم تازگیها آمده می دانید چیست ؟ همه چهار نفری که بودیم به نشانه ندانستن سر تکان دادیم و او گفت بیمه ابو الفضل وهمگی خندیدیم. در روستا ( شهرک) زارچ برای استراحت لحظه ای کنار مسجدی همانجا که راننده کامیونها زیاد می ایستند ایستادیم.کامیونی که به دور تا دور آن که نگاه می کردی چیزی جز نام ابوالفضل را نمیدیدی نظرم را جلب کرد .راننده آن را یافتم وبا او مشغول حرف زدن شدم. او از دوستان ترک بود ومی گفت که 35 سال است شوفر است وتمامی ایران را با کوچه پس کوچه هایش به خوبی می شناخت. خلاصه به حسن گفتم دوربین را روشن کند ومحمد شبانپور هم که منت گذاشته بود وهمراه با ما آمده بود مقدمات صدا را فراهم کرد . با آقا یحیی مشغول صحبت کردن شدیم اولین سوالی که از او پرسیدم در این باره بود که چرا از این نامها زیاد رانندگاه استفاده میکنند واو با آن لحجه زیبای ترکی اش که ق را گ می گفت گفت به دلیل مشکل گشایی این خاندان است. وبعد در ادامه صحبت هایش می گفت که او زندگی اش را مدیون حضرت ابوالفضل است. او هنگامی که این حرف ها را میزد چشمانش پر از اشک بود وداشت لنگ بزرگ قرمز رنگش را زیر شیر آب می شست. او می گفت که شبی داشت برف می بارید .جاده یخ زده بود و چشم چشم را به راحتی نمی دید. در پیچ وخم جاده علی آباد می رفتم که نا گهان پایم را روی ترمز گذاشتم ودیدم ترمز ماشینم کار نمی کند چندین بار در آن سر پایینی ترمز زدم  ولی ترمز کار نمی کرد وسرعت ماشین نیز بیشتر شده بود فقط خدا را شکر که دنده ماشینم سنگین وسرعت ماشین نمی توانست ازحدی بیشتر برود.همین جور ترسان ترسان ترمز میزدم ناگهان جلو رویم را نگاه کردم دیگر جاده را هم نمی دیدم. ماشین داشت به سرعت به طرف تپه های کنار جاده پیش میرفت .ترس تمام وجودم را گرفته بود ومرگ را در یک قدمی به چشم خود می دیدم. ناگهان نمی دانم چه شد که چند بار بلند گفتم یا ابوالفضل یا ابو الفضل  .نمی دانم چه شد که در یکی از ترمز ها ناگهان ماشین در چند قدمی کوه ایستاد. از کامیون پیاده شدم. آنقدر ترسیده بودم که دگر سرما وبرف یادم رفته بود به سرعت زیر ماشین رفتم ودر نور چراغ قوه میله ترمز که باعث می شود روغن ترمز به داخل رینگ برود تا تزمز ماشین فعال شود را زیر کامیون آویزان دیدم.این معنی مرگ من را داشت.از حیرت سرم داشت می ترکید نمی فهمیدم چطور شده بود که در این شرایط ترمز عمل کرده بود.ولی من مطمئنم که آن شب ابو الفضل بود که جانم را نجات داد.او می گفت وگریه می کرد ومن میشنیدم وحسن ضبط می کرد ومحمد به خاطر می سپرد. آری این از معجزه ای بود که آن راننده ترک از ابوالفضل العباس برای ما تعریف می کرد. در چند روز دیگر حتما مقداری از آن را در ورئیت دوستان قرار خواهم داد. مخلص کلامم این که بگویم  افتخارم این است که شیعه علی هستم  و شادم از این که ابوالفضل العباس را دارم وباید بگویم که من نیز پدرم را از برکت آن شیر مرد صحرای کربلا دارم ودر یک کلام می گویم: 

اسلام علیک یا ابوالفضل العباس یا قمر بنی هاشم       

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 0:58  توسط hadi   |