تبليغاتX
http://hadi rahimdel.blogfa.com
دست نوشته های هادی رحیم دل نویسنده وکارگردان فیلم کوتاه

 سلام.

آن شبی که خیلی خندیدم

ساعت داشت به 10:15 دقیقه شب نزدیک می شد. با سرعت داشتم به طرف خونه می رفتم . در راه ناگهان متوجه شدم که جیبم داره می جنبه .درسته ویبره تلفنم بود. با هزار زحمت گوشی را از داخل جیب تنگ شلوارم بیرون آوردم  . به شماره نگاه کردم. شهاب بود. دوست خوب وهمکار صمیم در کارگاهامون. هنر کده هنرهای سنتی پارینه که مدتی است که اونو تاسیس کردیم وتو اون به کارساخت کارهای استند گلس ، چوب وسفال مشغولیم .همین که گوشی روبرداشتم بهم گفت .سلام کجایی  . از صدای بوق ماشینی که از کنارم عبور می کرد متوجه شد تو خیابونم . بهم گفت : هنوز تو خیابونی ؟ گفتم: آره . گفت برنامت شروع شده . گفتم دارم می رم ببینم. خلاصه خدا حافظی کرد ورفت. از دوماه پیش قرار بود نقدی از فیلم جا یی برای زندگی من در یزد پخش کنند و من از این خوشحال بودم که حالا چهار نفر بیشتر فیلم منو می بینند. خلاصه با سرعت به طرف خونه می رفتم. همین طور تلفنم زنگ می خورد وجواب نمی دادم. به خونه رسیدم. دیدم  اهل خونه با اخم فراوان جلو تلوزیون نشسته اند .درست مثل اینکه کشتی هاشون غرق شده باشه. دویدم به طرف تلوزیون وگفتم برنامه من شروع شده چرا نمی بینید وخواستم تلوزیون را روشن کنم که  بابام گفت روشن نکن تلوزیون سوخته. باور نکردم .دکمه تلوزیون رو زدم وغافل از هیچ تصویری . به قول معروف صدا بود ولی تصویر نبود ونا گهان همه زدیم زیر خنده.درست از ته دل به شانسمون خندیدیم. خیلی خندیدم. هادی رحیم دل.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 23:56  توسط hadi   |